قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا

فانوس عشق
پندارمااین است که مامانده ایم وشهدامرده اند،اماحقیقت امراین است؛شهداهرگزنمیمیرند...
قالب وبلاگ

مردان خدا پرده ی پندار دریدند          یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند

هر دست که دادند از آن دست گرفتند          هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد               یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

فریاد که در رهگذر آدم خاکی          بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند

همت طلب از باطن پیران سحرخیز          زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند

زنهار،مزن دست به دامان گروهی          کز حق ببریدند و به باطل گرویدند

چون خلق درآیند به بازار حقیقت          ترسم نفروشند متاعی که خریدند

کوتاه نظر،غافل از آن سرو بلند است          کاین جامه به اندازه ی هر کس نبریدند

مرغان نظر باز سبک سیر،فروغی          از دامگه خاک بر افلاک پپریدند


[ یادداشت ثابت - یکشنبه 92/7/29 ] [ 6:51 عصر ] [ فائزه گودرزی ] [ نظر ]

 

 

شلمچه بودیم!

گلوله صاف اومد رو آمبولانس و تیکه تیکه اش کرد. اسماعیل گفت :حالا با نادعلی چیکارکنیم؟ حاجی گفت: لودرو بیارید جلو.بعد دست وپای نادعلی روگرفتند و انداختند داخل بیل لودر. حاجی گفت: تند ببریدش اورژانس، اما با احتیاط! مواظب باشید اذیت نشه!. اسماعیل پرید بالا و پیرمرادی هم نشست کنارش. لودر روبستند به گازو رفتند تا رسیدند به اورژانس. پیرمرادی پرید پایین و رفت که امدادگرها رو صدا کنه. اسماعیل بازیش گرفت. بیل لودر رو کمی آورد بالا و پیرمرادی و امدادگرها با برانکارد دویدن بیرون. گلوله خمپاره ای خورد نزدیک لودر. اسماعیل حواسش رفت طرف گلوله. پیرمرادی داد زد و دستش رو تکون داد. اسماعیل نگاهش کرد و بیل و برد بالاتر. پیرمرادی دوباره جیغ زد و دستشو به طرف پایین تکون داد. گلوله ای دیگ به زمین خورد. اسماعیل حسابی قاتی کرده بود. فکر کرد میگه بیلو خالی کن. دسته روفشار داد. سربیل، وارونه شد. امدادگر جیغ زد. اسماعیل یادش اومد به نادعلی؛ که دیگه کار از کار گذشته بود و نادعلی زخمی و خونی مثل گونی ولوشد رو زمین و صدای جیغش رفت به آسمون. اسماعیل ترسید. خواست بپره پایین، پاش گیرکرد به دسته ای و از بالای لودر پرت شد و پهن شد رو زمین . دم اورژانس شده بود بازار خنده. حالا نخند و کی بخند؟ 



[ سه شنبه 96/1/15 ] [ 10:26 صبح ] [ فائزه گودرزی ] [ نظر ]

 شلمچه بودیم!

شیخ اکبر گفت:"امشب نمیشه کار کرد. میترسم بچه ها شهید بشن". تو تاریکی دور هم ایستاده بودیم و فکر میکردیم که صالح گفت: یه فکری! همه سرامونو بردیم توی هم. حرف صالح که تموم شد، زدیم زیر خنده و راه افتادیم. حدود یک کیلومتر از بلدوزر ها دورشدیم. رفتیم جایی که پر از آب و باتلاق بود. موشی هم پیدا نمیشد. انگار بیابون ارواح بود. فاصلمون با عراقیا خیلی کم بود؛ اما هیچ سروصدایی نمی اومد. دور هم جمع شدیم. شیخ اکبر که فرماندمون بود گفت: یک، دو، سه. هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای هممون زلزله به پا کرد. هرکسی صدایی از خودش درآورد. صدای خروس، سگ، بز، الاغ و...

چیزی نگذشته بود که تیربارا و تفنگای عراقیا به کار افتاد. جیغ و دادمون که تموم شد؛ پوتینا رو گذاشتیم زیر بَغَلمون و دویدیم طرف بلدوزرا. ما میدویدیم و عراقیا آتیش میریختند. تا کنار بلدوزرا یه نفس دویدیم. عراقیا انگار اون شب بلدوزرا رو نمی دیدند. تا صبح گلوله هاشونو تو باتلاق حروم کردند و ما به کیف و خیال آسوده تا صبح خاکریز زدیم.

 


[ سه شنبه 95/12/10 ] [ 11:38 صبح ] [ فائزه گودرزی ] [ نظر ]

چه بچه های باحالی و چه روزای باصفایی و چه شب های آسمونی و قشنگی بود. سرزمینی در یک قدمی بهشت ؛ نه روستایی بودند و نه شهری ، از سرزمین ملائک بودند .وچند روزی مهمون این کره ی خاکی ؛ اومده بودند تا تلنگری به دل های زنگ خورده و غافل ما بزنند.

اون چیزی که در دفاع مقدس گذشت ،قصه ی خون و خون ریزی ، تعصب های خشک و تو خالی و اخمای تند و خشن نبود. راز قصه ی اونا ،رنگ قصه ی گل بود و پروانه ،تبسم و لبخند مرام صورتشون بود و نماز و اشک، مسلک روح آسمونیشون.

یکی از مقر هاشون نزدیک خرمشهر بود. "مقر شهید حجتی ". بیشترشون چهارده ، پونزده ساله بودند و راننده لودر و بلدوزر. بهشون میگفتند : سنگر سازان بی سنگر ، معروف بودند به جغله های جهاد.سردار حاج مهدی علیخانی بهشون میگفت : کُرفه چی ها ! یعنی کوچولو ها !.

بیشتر خاکریز های شلمچه تا جاده های حلبچه این ها رو یادشونه . انگار جبه خونه ی خالَشون بود .نه از ترکش می ترسیدند ، نه از تیر ؛ اما از خدا خیلی حساب می بردند . خدا رحمتشون کنه . بیشترشون شهید شدند؛ مثل "محمد علی قیصری " فرمانده هفده سالشون ، اجر نماز شبشون و حماسَشون با خدا و لبخند بازی های ساده و طنزشون ، مال شما.

 ان شا الله که هیچ وقت یادشون از دلامون نره .


[ سه شنبه 95/8/25 ] [ 7:35 عصر ] [ فائزه گودرزی ] [ نظر ]


[ شنبه 95/8/15 ] [ 7:21 عصر ] [ فائزه گودرزی ] [ نظر ]


[ سه شنبه 95/4/15 ] [ 10:40 عصر ] [ فائزه گودرزی ] [ نظر ]


[ جمعه 95/4/11 ] [ 10:17 عصر ] [ فائزه گودرزی ] [ نظر ]


[ جمعه 95/2/17 ] [ 12:53 صبح ] [ فائزه گودرزی ] [ نظر ]


[ جمعه 95/2/17 ] [ 12:51 صبح ] [ فائزه گودرزی ] [ نظر ]


[ جمعه 94/3/8 ] [ 1:47 عصر ] [ فائزه گودرزی ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کمتراز اون چیزی هستم که درباره ی خودمداشته باشم
موضوعات وب
لینک دوستان
امکانات وب


بازدید امروز: 7
بازدید دیروز: 9
کل بازدیدها: 17862